پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

دوشنبه که بود

عمو محمود هم رفت
هر چه هم که بنویسم... بهار
دیگر او نیست که دستهایش را از پشت حلقه کند دورم
خطم را سر مشق کند و هزار بار بنویسد بهار و
آخرش هم بگوید : آخرش هم به قشنگی تو ننوشتم دختری
حالا بی دستهایت مشتم را بسته ام پر از خاک سرد
و تمام آن هزار چلچله ای که از روی خط من نوشته بودی
توی انگشتهای کوچکم از غصه و سرما مرده اند

هیچ نظری موجود نیست: