آبی اما گرم

Saturday، November 21، 2009

راه اگر نزديكتر داري بگو.....

"هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم"

Wednesday، November 18، 2009

سبز.... تويي كه سبز مي خواهم

دارم فكر مي كنم به اسمها
اسمهاي آدمها
و بعد فكر مي كنم به چشمها
چشمهاي آدمها
و به اينكه چطور گاهي چشمهايشان
اسمهايشان را انكار مي كنند
كه چشمهايشان انعكاس خود خودشان است ... خودكرده هايشان
اما اسمهايشان شايد كلمه ايست كه روزي زني يا مردي
آرزوهايش را با آن به صداي بلند خوانده است
كه حالااين چشمها ميگويند كه آن آرزو ها براي هميشه بر باد رفنه اند

Tuesday، November 17، 2009

اين ابتداي ويراني است ..................

و فكر كن گنجشك كوچكي كه توي يك حباب شيشه اي حبس است
و ديواره نازك حباب دل كسي است انگار

Sunday، November 15، 2009

دو سه تا نفس تا زمستان ...

آرام مي نشينم توي تاريكي
عين روزهايي كه انگار توي آنها هيچ كس را نمي شناختم ...نه تو را ...نه او را ...نه هيچ كسي را
حالا آن روزها مثل خاطرات مرده اند ...گناه من نيست كه فراموش نمي كنم ... اما ديگر زنده هم نيستند
دلم برايت تنگ نمي شود خوب زور كه نيست ... اما همين دو سه روز پيش تر ها بود كه خواب ديدم برايم نامه نوشته اي
نمي دانم اين خواب بيشتر آنچيزي بود كه خودم دلم مي خواست يا چيزيهايي كه از بس كه دل تو مي خواستشان فرستاده بودي به خواب من
نامه هايي روي صفحه هاي سفيد و روشن
سه تا بودند
اوليش يك جور مرا ببخش بود به زبان خودت ...يك جورِ مغرور ي كه چون من هميشه سبكسر بودم در برابرش دندانهايت توي دهنت درد مي گرفت
دوميش يك جوربازي بود از همان ها كه دوست داشتي هميشه با هم تا آخرشان برويم و هيچ كس حق خسته شدن نداشت
سوميش هم يك جمله بود... نوشته بودي " با من حرف مي زني ؟"
توي تخت همين طور درازكشيده و چشم به سقف دوره شان مي كنم بعد پا مي شوم بيايم اينجا تا نامه هايت را ببينم ...اينقدر واقعي بودند كه شك ندارم اين اتفاق توي بيداري هم افتاده است
مي آيم ...هيچ چيز نيست
من هنوز اما شك ندارم
من كه گير بگو نگو نيستم ...ميداني.... ميگويم كه از آن روز خيلي دلم مي خواهد باز هم حرف بزني و وقتي من دارم جواب ميدهم از شدت هيجان كه نمي تواني حرفت را يك كمي نگه داري نوشتن مرا قطع كني و حرفهاي خودت را بزني بعد هم هر دو سه جمله يكبار بگويي :
"اگر عاشقت نبودم ...".و من هي انگار نه انگار اين جمله را ديده ام از روي حرفت بپرم و و خوب هيچ چيز نگويم چون من كه عاشقت نبودم زور كه نيست
هنوز هم اين جمله ها و معنيش براي من حكم زندگيم را دارند نه خيرات شب جمعه گدا هاي سامرا
من ساده و كوچك از اين حرفهايت مي گذشتم كه بگذريم ونمانيم
كه من و تو هم محكوم به گنديدن نشويم
مي خواستم برويم ...تا انجا كه مي توانيم برويم ...اما توي تو اندازه من آزاد نبود ولي باز هم يك جور خوبي بود
اينجا تاريك است و تو اصرار داري كه من هيچ هم تنها نيستم و اينقدر هم صبر نكردي كه بفهمي تنهايي از آنچه تو اسمش را گذاشته بودي تنهايي باز هم مي تواند بزرگتر باشد
نوشتم كه ثبت شود توي يك گوشه تاريكي از دنيا
كه سكوتِ من خشت شعرهاي تو شد و بندكش خوابهاي خودم اگر
نميشكنمش....

Saturday، November 14، 2009

گاهي ...

به عقب ورق نمي خورد ...
گم شده است ميان اين همه سياهي ...ماهي ....
به عقب ورق نمي خورد اما...
آبي

Wednesday، November 11، 2009

پرنسس پا برهنه راهپله ها

يك چيزي هست اينروزها ....از اين چيزهايي كه خيلي هم تازه نيست ...اما يكهو بعد از مدتها مي فهمي كه هست
چراغهاي سنسور دار ِ راه پله را تازه كشف كرده ام .......
وقتي كه خيلي دارم مي روم آن دنيا
مخصوصا توي تاريك روشن عصر كه دنيا تنگ تر مي شود
مي دوم توي راه پله ها
هي مي دوم پايين
هي مي دوم بالا
هي چراغها به خاطر من روشن مي شوند...عين كارتونها
سرم به گيج گيج مي افتد
چشمهايم را مي بندم ...لرزش مردمكهايم را از خزيدن خوشحالي توي تنم حس مي كنم
فريم بعديش مي شود اينكه
با دستو پاي باز خودت را از پشت پرت كني روي چمن ها
با نفس نفس زدن هايي كه سينه ات از ان بتركد

Tuesday، November 10، 2009

Full Moon

توي اتوبان ِ شب
فرو رفته ام توي صندليم
چشمهايم مانده است رويش
زير پوست سر انگشتهايم يك چيزي -يك كلمه اي -دارد مي سوزد
يك چيزي كه مي تواند تو را ببرد....جوري كه دلت ديگر هيچ چيز توي دنيا نخواهد
كه بخواهي بعد آن لحظه مرگ باشد .....مرگ ....فقط مرگ...
مي بينمت كه دلت مي لرزد ..دلت ميريزد
سرم را تكيه داده به پشتي صندلي تكان ميدهم
چشمهايم را مي بندم
دستهايم را مشت مي كنم و فشار ميدهم
آتش را داغ داغ فرو ميدهم ...تنها تنها

it was like.... i could fight the moonlight