یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۸

...Bella Ciao.....Ciao...Ciao


ترسيده ام
قدر جيبهاي تمام پيرهن هايت ترسيده ام
همه جا فقط ...فقط دنبال ِ يكيشان ميگردم كه تا آخر دنيا تويش قايم شوم
تو چشمهايت را مي بندي ...,آن دخترك آزادي را مي بيني كه جسمش و روحش آنقدر نرم و رقصان است كه يك روز وقتي داشتي همين پيراهنت را تنش ميكردي پيرهن از روي شانه اش يكوري لغزيد و تو چشمهاي دنيا را تا ابد برويش بستي


۱ نظر:

ناشناس گفت...

nice piece...