یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

آنروز ..دیگر روزی نیست

توی راهرو ها برف
سینه ات به هوای آمدنم...خوشه گندم
تابستان شُر...شره نفسهایت ... آب
آرام بخواب...همین اینقدر که نازکترین ساقه ابر
تنها گوشه ای برای رقص ابریشم
نیست .. نیست ... کوچه ء نا مرد
دختری شی... شه تر از سنجاقهای موهایش
فردا .. فردا ...راه های عبور همه سکوت
دستهایت را تا ته بده به تن تند ِتونل ها
بغض ... همین اینقدر که شب گرسنه نخوابی
گرد باد پیچیده توی راه ... راه رفتنت
دامنی پر پر از پارگی دستهای باران... تو
آرام ..اینقدر که گوشهایت تمام شود... من
چه کرده ای که سیاهی ... سر تا پایت
نه
قبل از تمام شدن هر چه ...آنجا زنده ای
دوباره از سر ...سر انگشتهای بافتنی ات
هیچ از هست ... همه پلک های باز و بسته ام ...تر
صدا رد ... رد پاهای برهنه ..تب کرده ای...
آخرش ...

هیچ نظری موجود نیست: