چهارشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۰

"من"٬ زنبیل پلاستیکی قرمزش را ...

اتوبوس دو طبقه
از روی استخوان های "من " رد میشود
من" روی سنگفرش خیابان منوچهری پخش می شود"
دستهای " تو" از روی کیبورد بلند می شود
"و روی تن سرد "من
سنگفرش خیابان منوچهری را مینویسد
...
من ٬ هر روز صبح اش را
من ٬ همه تنهایی اش را
من ٬ نان داغ و شیر تازه اش را
توی دستهای تو می پیچد
و روی رویای لیوان رنگی ها
آنقدر می رقصد
تاصدای شکستن استخوان های " تو" را
روی سنگفرش خیابان منوچری
بنویسد
...
نسل اتوبوس های دو طبقه
"مثل نسل سیاهی چشهای "من
منقرض شده است
"شب از گوشه پاره جیب بارانی "تو
روی تن "من "می چکد
من" پلک هایش را زیر سنگینی چرخ های انوبوس دو طبقه می بندد"
"و صدای قدمهای بی مقصد "تو
تمام تنهایی سنگفرش های خیابان منوچهری را
در یک شب چهارشنبه حراج می کند

هیچ نظری موجود نیست: