چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۷

باد مي آيد

باد مي آيد
پنجره بي خيال خورد شدن شيشه مي كوبد
دستهايم اما حروف را گم مي كنند
دست مي كشم روي نوشته هايت ...يك چند وقتي مي شود كه اينجوري مي خوانمت
روشني مي رود
باد ميآيد
حس مي كنم خيلي از كلمه هايت گم شده اند
جمله ها زير دست هاي زخمي ام ريش ريش مي شوند
پرده را مي كشم ...اتاق گيج ميرود
باد مي آيد
توي طوري پرده؛ صورتت را گم ميكنم
توي بق بقوي طوري كفتر ها ؛خودم را
توي آن كلمه هاي آخر كه هر چه دست ميكشم ....نيستند
...توي طوري پلك هاي آرامت
حس از توي پاهايم ميرود
باد مي آيد
... ِانگَشتانم را مي گذارم .... نوشته اي ...بهــــارِ
.... ِانگشتانم را مي گذارم ....نوشته اي ...سيب
.... ِانگشتانم را مي گذارم ....نوشته اي ....دخترك
....تويي كه زير دستهايم گم شده است
آن كلمه آخر: من
چشمهايم ميرود
باد مي آيد

هیچ نظری موجود نیست: