سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۰

خودزنی به سعی مولوی

می دانم که دوره دارد
می دانم که این هم رد می شود و می رود
اما سرزنش گاهی عین جزام می ماند
تکه های روز ها و لحظه ها را می خورد و آن ها را وحشتناک میکند
مثل سرزنش دایم خودت از پذیرفتن بعضی از آدمها توی یک دورانی از روزگارت
و این که یک هو ببینی که روحت را آشغال دانی آنها کرده ای

می رود از سینه ها در سینه ها
از ره پنهان صلاح و کینه ها

یعنی همین که در نزدیکی کسی باشی کار روحت ساخته است ...نه اینکه حتی حرفی با او بزنی... نه اینکه حتی چیزی را با او قسمت کنی ...نه اینکه حتی ...................

چهارشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

Organicly Yours

در خارج
گیلاس از درخت ووووو گوجه سبز
هوا اینجا هنوز مثل هوای تهران خاک برسر نشده است
سبک و خنک فرو می رود
نفس با خیال تو اما هنوز می گیرد

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۰

آبی دریا غدقن........

دلم با تو از تو نوشتن می خواهد
اما ...........................

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

پریانه ها ۴

i like to do things; with my hands

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۰

دیشب

آن گیسوان سیاه را
باران با خود از ته برد
موهای دخترکی
را باد باخود
ازته
برد

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۰

یکی از آن خانه های کوچک ...............

بعد از این همه وقت که تمام روزها و شب هاشده بودندخوابیده زیر سقف سفید
اولین روزی که با ترس پا شدم آمدم بین مردم یکشنبه بود انگار
سرخیابان ۱۶ آذر
یک چیزی دیدم که بی اختیار شروع کردم به آن صداهای کوچک خوشحالی که وقت هایی که دیگر نمی توانم خودم را نگه دارم از شدت فوران پشت هم بیرون می پرند .

یک درخت چنار بزرگ سبز ....پر از لانه های کوچک قرمز که آویزان کرده بودند برای گنجشکان
باور نمی کنی انگار خانه خودم رابعد از مدتها دیده ام اشک توی چشم هایم پر شد
تا باز بتوانم بروم آنجا عکسش را برایت بیاورم

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۰

تاپ تاپ ...با زبان بی گنجشکی

هر شبِ باران هم
که با دردِ لحظه هایت
لبخند دخترکی را در خواب
تیر باران کنی
مشتهای گره کرده اش
دیگر هیچ کدام از انگشتهای تو را
.....
آزار آخرین حرف چشمهای پیر توست
که هیچ قصه ای در را برویت باز نمی کند
دست هایت را از زیر در نشان بدهی هم
با آن دندان های پنبه ای ات
فرقی نمی کند