سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

Only You know what is the meaning of the verb :TO BE

I saw you in a dream
 Moving like a pool of swirling bubbles
 Dancing gracefully
slowly consuming me
 Consuming the night
 Consuming you

To get to your heart
 Sometimes my voice becomes fragile
 Gentle breeze caresses the eel-shaped ice crack
 Xan Hu*, the enchanted celadon
 Melting in my hands, soft as your skin
 She spills over, my Xan Hu
 Totally filled by you 
totally filled by you

All the love in the world
 Cannot heal my sorrow
 when we are apart
 All the tears are saved for myself 
If I vanish you would hear nothing but silence

Xan Hu : Name of a Lake*

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

غولی که از پشت پنجره ها مواظب من است

آقای غول چراغ عصبانی
با ور کن که هر شب قبل خواب به حرف هایت فکر کردم
باور کن که از داد و بیداد و اصرار ِعصبانیت نا راحت نیستم
و اینکه من می خواستم حالت را بپرسم اما تو یک هویی گیر دادی به چجوری زندگی کردن من
الان فقط لالمانی ام را ببخش
جواب دارم اما نمی آید که بگویم
فقط اینکه هر سطحی که برای زندگیت انتخاب می کنی آن آدمی را می سازد که هستی
اگر به سطح پایین ها تن بدهی خوب می شوی همان ها
اگر من می توانم برای یک سگ ِگر مریض چلاغ هم طوری باشم که او حس کند جایی توی این دنیا دارد این دیگر تقصیر من نیست اگر یک روزی سگه گازم بگیرد و انگار هم نه انگار...حالا آدمها که دیگر جای خودشان ..بد بودنشان هم پای خودشان
واین معنیش این هم نیست که من با مهربانی کردنم می خواهم کسی را نگه دارم ،وابسته اش کنم یا هر .... دیگری
دیگر خودت بقیه اش را بدان

سه‌شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۹

Hundred years for your eyes ...A thousand for your body


مال امروز و دیروز نیست اما من تازه دلم آمده از تنها برای خودم بودن در اش بیاورم ...
موسیقی اش نرم نرم غرقت می کند
صدای آیدا عین برف است
شعر ها هم که گفتن ندارد
یک شب که برف می آید ... توی یک خیابان که تمام کنار اش درخت ها سفید شده اند ...بخاری ماشینت که روشن است ...در صندلی ات فرو می روی آن وقت همه چیزت در هم می شکند وقتی که صدای لرزان آیدا می گوید : تو کجایی ....تو کجایی
آن وقت است که می فهمی این حسی که دارد دیوانه ات می کند " تا " ندارد
آن وقت است که می فهمی خودت هم مثل دروغ هایی که به خودت وبه پرنده کوچک غمگینت گفته ای ، چقدر بزرگ شده ای
و دخترکت با مو های بافته اش با پای برهنه در برف ها رفته است و کفش هایش در دستهای تو جا مانده است

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

it will keep you safe from bad guys until you get back home




ساعت 11.45 است ، توی اتاق انتظار مطب دکتر نشسته ام یک خانمی تمام مدتی که آنجا نشسته ام را دارد با یک لبخند آرامی نگاهم می کند ،خیلی راحت ... بی اینکه گاهی مثلا برای اینکه نشان دهد دایم حواسش به من نیست یک جای دیگری را نگاه کند ... آرام و بی دغدغه 45 دقیقه است که دارد نگاهم می کند ... من هم 45 دقیقه است که دارم انگشتهای دستم را نگاه می کنم و صدای تو را می شنوم که داری می گویی
"come here "
یکی اسمم را صدا میکند ... همین طور که می روم به طرف دراتاق دکتر حس می کنم که هنوز نگاه آن خانم روی من ثابت است . توی اتاق دکتر سه تا دکتر سه نفری دستم را گرفته اند... مثل یک پدیده عجیب با انگشتهای متلاشیم رفتار می کنند ... نمی شنوم ... می شنوم ...یکی از دکتر ها به آن یکی می گوید این اندوژنیک است شک نکنید آقای دکتر

معذبم ... یکی از دکتر ها دستم را ول نمی کند معاینه کردنش مثل یک جوراسکن کردن درونی می ماند ... زمین را نگاه می کنم ... میگوید " میشه لطفا بالا رو نگاه کنید " 10دقیقه است نه دستم را نه انگشتهای فراری ام را ول نمی کند ، آن دو تای دیگر رفته اند آن ور اتاق هنوز صدایشان می آید که دارند در باره اندوژنیک بودن زخم های من حرف می زنند ...می خواهم دستم را از دست دکتر بیرون بکشم که فشار دستش زیاد می شود ... کمی خشن تر از قبل می گوید حیف این دستها و دستم را عین یک چیز شکستنی می گذارد جلوی رویش روی میز و باز خشن تر از قبل می گوید " لطفا دستتون رو بر ندارید " شروع می کند به نوشتن ...
چشمهایم پر شده ...
دکتر های دیگر می آیند ...نسخه را می دهد دستم ....

اندوژنیک یعنی خوب نمی شوی ... یعنی هیچ وقت خوب نمی شوی .... این زخم ها از درون می آید ... تا درونت زخم است خوب نمی شوی

چشمهایم را می بندم ...اما من خوب شده بودم ...
چشمهایم را باز می کنم ...کلمه ها توی سرم می چرخند
،Endo genic
Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here..Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here ....Come Here ...Come Here ....Come Here ....Come Here .....Come Here ....Come Here

سه‌شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

دوشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۹

ساعت که از 12 میگذرد کجا میروی ؟؟

نرم می آید پاییز ... مثل اولین باران ِدیشبش
ساعت که از 12 می گذرد انگار یک چیزی گم کرده باشی بی تابی را زیر سرت مچاله می کنی تا بلکه بخوابی
توی خوابت اما یک پرنده کوچکِ غمگین کو کو می کند
ساعت که از 12 می گذرد دیگر عین تمام روز نیست ... به هر بهانه ای نمی گذرد
این روزها مثل هر روز نیست ... مثل همیشه نیست ... تکرار تاریخ نیست ... داستان همان داستان همیشگی نیست ...
این روزها فرق می کند ...
صبح ها روی پشت بام مردی توی آسمان ابر درست می کند که شاید ... باران شود ... بنشیند ... روی ....دستهای ...بازِ ....دخترکی
شب ها دخترکی میبندد زیر باران چشمهایش را برای معجزه ای ...