
دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹
یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹
سنگفرشهای خیا بان مرا می شمرند
توی خیابان صبح ها از سر چهار راه تا دری که من باید بروم تویش یک راه کوتاه است
که تمام فکر هایی که شب ها قبل از خواب زدمشان تا بروند تا بشود که بخوابم باز حمله می کنند
دیشب داشتم فکر می کردم به نگاهها
نگاه های آدمها
بعد داشتم فکر می کردم به جهنم و بهشت
جهنم چه می تواند باشد غیر از اینکه از خودت ردی به جا گذاشته باشی توی دل کسی که تا اسمت می آید نگاهش پر شود از بیزاری
آن بیزاری که شعله می کشد و می سوزد
این با آن خشم فرق می کند که تهش هنوز یک جور دل دل دارد برای دوباره لحظه های خوب
این را دیگر نمی شود به این تعبییر کرد که هنوز دل آن آدم یکجوری پیش تو گیر است ... نه ... جهنم یعنی آن عمقِ عمقِ دل زدگی در نگاه کسی از هر چیزی که یک جوری به آن رد مربوط می شود ...این را حس نکرده بودم تا حالا ... تازگی ها اما از نزدیک دیده ام
بهشت اینقدر داستان ندارد اما
بهشت همه اش یک جمله است ... همه اش یک نگاه
بهشت یعنی مردمک های باز ِ خندان که تورا در خود فرو میکشند
که تمام فکر هایی که شب ها قبل از خواب زدمشان تا بروند تا بشود که بخوابم باز حمله می کنند
دیشب داشتم فکر می کردم به نگاهها
نگاه های آدمها
بعد داشتم فکر می کردم به جهنم و بهشت
جهنم چه می تواند باشد غیر از اینکه از خودت ردی به جا گذاشته باشی توی دل کسی که تا اسمت می آید نگاهش پر شود از بیزاری
آن بیزاری که شعله می کشد و می سوزد
این با آن خشم فرق می کند که تهش هنوز یک جور دل دل دارد برای دوباره لحظه های خوب
این را دیگر نمی شود به این تعبییر کرد که هنوز دل آن آدم یکجوری پیش تو گیر است ... نه ... جهنم یعنی آن عمقِ عمقِ دل زدگی در نگاه کسی از هر چیزی که یک جوری به آن رد مربوط می شود ...این را حس نکرده بودم تا حالا ... تازگی ها اما از نزدیک دیده ام
بهشت اینقدر داستان ندارد اما
بهشت همه اش یک جمله است ... همه اش یک نگاه
بهشت یعنی مردمک های باز ِ خندان که تورا در خود فرو میکشند
چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹
اتوبان متروک
چطور می شود حافظه یک گل را از جای سیلی های یک باد وحشی پاک کرد ؟
حرفی نیست ، اصلا عمر یک گل فرصت نمی دهد که باشد
این اما اینجا بماند جواب یک روزی که دیده ام که می آید ....
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
آرامترین ...
چشمهایت که در چشمهایم
"فنادی فی الظلمات" می خواند
آب می شود روی پوستت تابستانی ترین تنم
***
دارم آهسته می روم روان از دستهایت
که پر شوی از " لا الله الا انت " فقط
دستهایت بی وقفه می نویسد بر ساقه هایم
نوازش ِ " سبحانک انی کنت من الظالمین " را
***
همه ات را بخشیده ای به یک کلمه از دخترکی
که تا " فستجبناله " هزار سال راه مانده است
اما روی انگشتهای پا آمدنت دارد توی گوشهایم
"فنجّیناه من الغم" را حرف حرف نجوا میکند
***
امشب خوابهای گمشده ات
را لِی لِی لبهای آفتاب بیدار میکند
در را همبن جور که بازوانت پر از ماه است
با نُک پایت روی دنیا ببند
شبانه ترین...
آرام توی خلوت قبل از اذان نشسته ام
یک کسی دارد توی تلویزیون حرف می زند
می گوید از قول یک امامی که هر کس چهار خصلت بر جسته داشته باشد می شود باقی خطا هایش را ندید
شکر
صداقت
حیا
حسن خلق
چشم هایم را می بندم
کدامشان را تو داشتی ؟
کدامشان را ؟؟؟؟؟؟؟
اشتراک در:
پستها (Atom)