چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۹

قطار مي رود ... تمام ايستگاه مي رود

دم دم هاي رفتن كه مي شود
حتي اگر از رفتن هيچ چيز هم نگفته باشي
انگار يك چيزي توي انها كه مدتها توي سكوتت تكان نمي خوردند ؛ بيدار مي شود
يك چيزي توي نگاهشان
توي سلام صبحشان
توي" تا هر وقت كه خواستي "گفتنشان
توي هي سر سراغت آمدن و سر به سر گذاشتن هايشان
توي "اين را تا ته گوش كنشان "
توي
توي
توي...........
دم
دم
هاي
رفتن
كه
مي
شود

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

Vantage Point

it is so foggy
???Where are you

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

بنويس تا بفهمم كه زنده ام

كلمه ها بهشت را آغازمي كنند
وسايه اين دستي كه افتاده روي ديوار را
وآن گنجشكي كه نشسته لب بهار را
وآن بوي گلي كه پيچيده توي ايوان را
وآن ماهيهاي بي قرار توي آب را
وچاي تازه دم روي اجاق را
وبوسه هاي بي هواي گاه و بي گاه را
خودم را پاك مي كنم از اين سكوت هرزه
كه آتش جاودان جهنم است

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

يك نفر هنوز بايد جايي مانده باشد

يك نفر
ساعت 10 صبح
(خدايا چقدر آلان دلم مي خواد برم سينما ...تنها.... دلم مي خواد تنها برم براي همينه كه مبايل و در مي آرم و message ميزنم به تو .... من دارم مي رم سينما مي آي ؟ نه گفتي كجا ...نه گفتي چي نه گفتي كي گفتي آلان مي آم )
آروم مبايل و بر مي گردونم تو جيب كيفم و با سرعت از دم سينما فرارمي كنم و به بقيه روز فكر مي كنم به بعد از سينما چشم هامو آروم مي بندم
هيچكس
ساعت 3 بعد از ظهر
(خدايا چقدر هنوز دلم مي خواد برم سينما .....بقيش ديگه توي دلم نيست )

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۸

مي شمارم با انگشتان ِ روشنم

و بهاري كه زير پوستم درد مي كشد .....

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

...Whispres in the morning

..... .. .... .... Lost is how i'm feeling