هر چند که بی انتها ساکتم
اما دلم می خواد بهت بگم دلم چقدر برات تنگ شده دايی بارون
سکوت يک لذت بی انتهاست يک آرامش که هيچ ترکشی بهش کارگر نيست اما..........
پيامبرم طاقت سکوت ووروجک وراجش را ندارد :)
-------------------------------------------------------------------------------------
دايی بارون بيشتر ديروز رو توی راه اوشون-امامه-لواسون باهات در سکوت حرف زدم ؛ امروز اول صبح تا اومدم گفتم بيام برات بنويسمشون اما باز ساکتم
--------------------------------------------------------------------------------------
يک وقت نگران نشی ها ؛ اون وقت ها وقتی ديگه از پس خودم بر نمی اومدم ميزدم بيرون و گم و گور ميشدم حالا شايد اينطوری شده
راستی يک سال شد دايی بارون ..دوباره ۸ آبان بود و تو نبودی ....می خوام يک چيزی بهت بگم اين يک سال هر روزش برای من يک موجزه بود ...موجزه شناختن خودم در کنار پيامبری که بودنش گاهی منو از کارای ديوانه وارم شرمنده ميکنه چه برسه ديگه رفتارش که چقدر مهربون و عکس العمل هاش که چقدر صبور
-------------------------------------------------------------------------------------
ديروز توی راه توی ماشين در ميان سکوت و چشمهای بسته ترم و صدای آهنگ بی نظير
- kill Bill -
برای نخورده مست و ديوونه و تو آرزو کردم يک همراه برای زندگيتون به بی انتهايی پيامبر پيدا کنيد
-------------------------------------------------------------------------------------
i was five and he was six
we rode on horses made of sticks
he wore black and i wore white
he would always win the fight
bang bang, he shot me down
bang bang, i hit the ground
bang bang, that awful sound
bang bang, my baby shot me down
seasons came and changed the time
when i grew up, i called him mine
he would always laugh and say
"remember when we used to play?"
bang bang, i shot you down
bang bang, you hit the ground
bang bang, that awful sound
bang bang, i used to shoot you down
music played and people sang
just for me the church bells rang
now he's gone. i don't know why
and till this day, sometimes i cry
he didn't even say goodbye
he didn't take the time to lie
bang bang, he shot me down
bang bang, i hit the ground
bang bang, that awful sound
bang bang, my baby shot me down
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴
چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴
وقتی نيستی ۳
با اين که اون حس سکوت هنوزو همچنان قوی در من هست ؛ ا ما وقتی ديروز موقع رانندگی يک نيم ساععتی باهات حرف زدم ؛گفتم خود خواهی که بهت هيچی نگم
می دونی آ دم های مدرن بی ريشه نيستن ..بی شاخه هستن ؛ يعنی آدمها تو روند مدرن شدن بر خلاف ادعای بازگشت به غريزه و طبيعتشون جلوی در او مدن يک سری چيزايی که طبيعتشونه...اصلا جزوشونه رو گرفتن..حالا ما شديم يک سری درخت با ساقه ها و تنه های دراز بدون هيچ برگی توی يک جنگل که اسمش دنيای مدرنه ..اسم اين لخت و عوری (فکری ) رو گذاشتيم :قشنگ(با معيار های زيبايی شناسی مدرن)و نکته دردناک قضيه اينه که ما يک سری درخت خشک نيستيم ..جای جوونه زدن اون برگها گاهی رو تنمون درد می گيره اما خودمون نمی زاريم که برگمون در بياد با بک سما جت روز افزون ...بگذريم
تو اون نيم ساعت برات يک ديالوگ با يک دختری رو گفتم که چند شب پيش توی يک مهمونی ديدمش......... رو شن فکر ؟!... دانشجوی حقوق....۲۰ روز بود که ازدواج کرده بود
شما(در اول کار)چند وقته ازدواج کردين-
چند روز ديگه داره ميشه يک سال-
چه خوب ..چی فکر می کنين؟-
يک کم بهت زده) منظورت...؟ نمی دونم تو چی می خوای ....اما من احساس کمبودی نمی کنم)-
چه جواب عاليی من از هر کی پرسيده بودم گفته بود خوبه اما هيچ کس تا حالا اينو نگفته بود؛ احساس نمی کنی از خودت دور شدی؟-
بهت زده .... تو هنوز ۲۰....) نه اصلا...اين به خودت مربوطه .اگر خودتو و اون چيزی که بودی رو ول کنی دور ميشی و کم کم کاملا از بين ميری
همش می ترسم از خودم دور شم....۲۰ روز ه که ازدواج کرديم من عين اين ۲۰ روز رو نا آروم بودم
آخه چرا ؟ من فکر می کنم حس متقابل اين مساله رو خيلی راحت حل می کنه-
ما ازدواجمون با خواستگاری بود....بيشتر از ۲ سال هم همو ميشناسيم اما من احساس ميکنم بين ما کشش علاقه ای وجود نداره هنوز اون طور که بايد....يعنی می دو نی از طرف من......احساس می کنم نکنه بی گدار به آب زده باشم ..... عجله کرده باشم .... می ترسم
ديگه بقيه حرفايی که زديم هی صبر کن و درست ميشه و .... از اين چيزا بود اما من تازه ۲ زاريم افتاده بود....... دوست داشتن يکی از همون شاخه هاست ..باورت ميشه تو اين مدت من چقدر آدم ديدم که به هر دليلی دوست داشتن و بلد نبودن...بارون می تونه خوب بفهمه من چی ميگم . اينا به هم عادت کرده بودن ؛می گفت بدون اون نمی شه اما اين حرفش از رو عادت بود نه از روی دوست داشتن چون واقعا روی منيتش و نمی پو شوند
می دونی آ دم های مدرن بی ريشه نيستن ..بی شاخه هستن ؛ يعنی آدمها تو روند مدرن شدن بر خلاف ادعای بازگشت به غريزه و طبيعتشون جلوی در او مدن يک سری چيزايی که طبيعتشونه...اصلا جزوشونه رو گرفتن..حالا ما شديم يک سری درخت با ساقه ها و تنه های دراز بدون هيچ برگی توی يک جنگل که اسمش دنيای مدرنه ..اسم اين لخت و عوری (فکری ) رو گذاشتيم :قشنگ(با معيار های زيبايی شناسی مدرن)و نکته دردناک قضيه اينه که ما يک سری درخت خشک نيستيم ..جای جوونه زدن اون برگها گاهی رو تنمون درد می گيره اما خودمون نمی زاريم که برگمون در بياد با بک سما جت روز افزون ...بگذريم
تو اون نيم ساعت برات يک ديالوگ با يک دختری رو گفتم که چند شب پيش توی يک مهمونی ديدمش......... رو شن فکر ؟!... دانشجوی حقوق....۲۰ روز بود که ازدواج کرده بود
شما(در اول کار)چند وقته ازدواج کردين-
چند روز ديگه داره ميشه يک سال-
چه خوب ..چی فکر می کنين؟-
يک کم بهت زده) منظورت...؟ نمی دونم تو چی می خوای ....اما من احساس کمبودی نمی کنم)-
چه جواب عاليی من از هر کی پرسيده بودم گفته بود خوبه اما هيچ کس تا حالا اينو نگفته بود؛ احساس نمی کنی از خودت دور شدی؟-
بهت زده .... تو هنوز ۲۰....) نه اصلا...اين به خودت مربوطه .اگر خودتو و اون چيزی که بودی رو ول کنی دور ميشی و کم کم کاملا از بين ميری
همش می ترسم از خودم دور شم....۲۰ روز ه که ازدواج کرديم من عين اين ۲۰ روز رو نا آروم بودم
آخه چرا ؟ من فکر می کنم حس متقابل اين مساله رو خيلی راحت حل می کنه-
ما ازدواجمون با خواستگاری بود....بيشتر از ۲ سال هم همو ميشناسيم اما من احساس ميکنم بين ما کشش علاقه ای وجود نداره هنوز اون طور که بايد....يعنی می دو نی از طرف من......احساس می کنم نکنه بی گدار به آب زده باشم ..... عجله کرده باشم .... می ترسم
ديگه بقيه حرفايی که زديم هی صبر کن و درست ميشه و .... از اين چيزا بود اما من تازه ۲ زاريم افتاده بود....... دوست داشتن يکی از همون شاخه هاست ..باورت ميشه تو اين مدت من چقدر آدم ديدم که به هر دليلی دوست داشتن و بلد نبودن...بارون می تونه خوب بفهمه من چی ميگم . اينا به هم عادت کرده بودن ؛می گفت بدون اون نمی شه اما اين حرفش از رو عادت بود نه از روی دوست داشتن چون واقعا روی منيتش و نمی پو شوند
دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴
سکوت زمستانی
آقای نجار می گه: بچه جون اين عکس که گذاشتی مونتاژ شده
سد که هنوز ابگيری نشده مگه به همين را حتی هاست
با اين که ته دلم فکر می کنم راست ميگه اما عکس و بر نمی دارم .... بزار جلوی چشممون باشه بلا هايی که داره به سرمون می آد
من قصد شوخی با مقدسات هيچ کسی رو ندارم .... بيخودی هم هيچ حرفی رو نمی زنم
اما بد جوری احساس می کنم دلم می خواد ساکت باشم
سد که هنوز ابگيری نشده مگه به همين را حتی هاست
با اين که ته دلم فکر می کنم راست ميگه اما عکس و بر نمی دارم .... بزار جلوی چشممون باشه بلا هايی که داره به سرمون می آد
من قصد شوخی با مقدسات هيچ کسی رو ندارم .... بيخودی هم هيچ حرفی رو نمی زنم
اما بد جوری احساس می کنم دلم می خواد ساکت باشم
شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴
آگاهانه زن بودن ...زير درخت
دلم برا شون تنگ شده..... این و واقعا می گم
می دونم چرا نيومدن.....چون منم دفعه اول ترسیدم و نرفتم
قانون بقای صفا در دنیا..........صفا تولید نمیشه و از یبن هم نمی ره فقط از دلی به دل دیگه منتقل میشه
البته می تونه همزمان هم نباشه با فاصله هفته یا ماه یا سال
شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴
وقتی نیستی ۲
عشق شادیست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست
-----------------------------------------------------------------------------------
يادته وقتی بچه بوديم اگه تصادفا يه نفر يکی از دارايی های خيلی با ارزشمون و خراب می کرد بعد بزرگتر ها برای اينکه ساکتمون
:کنن می رفتن و عين همون و برامون می خريدن می آووردن با لج بازی تموم چی می گفتيم
من همون مال خودم و می خواااام
حکايت تنهايی و بی دغدغگی هامون هم همينه
هميشه مرز رويا های تنهاييمون پيدا شدن يک انسان ديگه در کنارمونه؛ اما با اولين ضربه نا خود اگاهش به پوسته اون تنهاييه عقب می کشيم و فوری می گيم
من همون تنهايی خودم و می خوام همون که (حتی) خيال تو پارش نکرده بود.... همون خودمو
خيلی طول ميکشه .... خيلی....... تا منت ما بشه
صبور باش
و عاشق
و سر بزير
و سخت
اشتراک در:
پستها (Atom)
